تاریخ : شنبه 27 شهریور 1395 | 06:18 ق.ظ | نویسنده : .



مشورت ( داستان گلدان)
روزی دست پسر بچه ای که در خانه با گلدان کوچکی بازی می کرد، در آن گیر کرد و هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند. به ناچار پدرش را به کمک طلبید.

اما پدرش هم هر چه تلاش کرد نتوانستند دست پسر را از گلدان خارج کنند. پدر دیگر راضی شده بود به شکستن گلدان که تصادفا خیلی هم گرانقیمت بود، فکر کند. قبل از این کار به عنوان آخرین تلاش به پسرش گفت: دستت را باز کن، انگشت هایت را به هم بچسبان و آنها را مثل دست من جمع کن. آن وقت فکر می کنم دستت بیرون می آید.

  پسر گفت: "می دانم اما نمی توانم این کار را بکنم."

 پدر که از این جواب پسرش شگفت زده شده بود پرسید: "چرا نمی توانی؟"

پسر گفت: "اگر این کار را بکنم سکه ای که در مشتم است، بیرون می افتد."

نتیجه ی اخلاقی:1-  با نادانی چیزهای بزرگی را برای بدست آوردن چیزهای کوچکتر از دست خواهیم داد, اما با تفکر و مشورت می توانیم هم گلدان را داشته باشیم و هم سکه را.

2- بدون مشورت, شما تنها چند ایده ی محدود در اختیار دارید اما با مشورت هزاران ایده و گزینه  پیش روی شما قرار خواهد گرفت.  

برچسب ها: مشورت ( داستان گلدان) روزی دست پسر بچه ای که در خانه با گلدان کوچکی بازی می کرد، در آن گیر کرد و هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند. به ناچار پدرش را به کمک طلبید. اما پدرش هم هر چه تلاش کرد نتوانستند دست پسر را از گلدان خارج کنند. پدر دیگر راضی شده بود به شکستن گلدان که تصادفا خیلی هم گرانقیمت بود، فکر کند. قبل از این کار به عنوان آخرین تلاش به پسرش گفت: دستت را باز کن، انگشت هایت را به هم بچسبان و آنها را مثل دست من جمع کن. آن وقت فکر می کنم دستت بیرون می آید. پسر گفت: "می دانم اما نمی توانم این کار را بکنم." پدر که از این جواب پسرش شگفت زده شده بود پرسید: "چرا نمی توانی؟" پسر گفت: "اگر این کار را بکنم سکه ای که در مشتم است، بیرون می افتد." نتیجه ی اخلاقی:1- با نادانی چیزهای بزرگی را برای بدست آوردن چیزهای کوچکتر از دست خواهیم داد، اما با تفکر و مشورت می توانیم هم گلدان را داشته باشیم و هم سکه را. 2- بدون مشورت،  

تاریخ : شنبه 27 شهریور 1395 | 06:17 ق.ظ | نویسنده : .


گنجشک ها
گنجشکی با عجله و با تمام توان به آتش نزدیک می‌شد و برمی‌گشت‌!
پرسیدند : چه می‌کنی؟

پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می‌کنم و آن را روی آتش می‌ریزم…

گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می‌آوری بسیار زیاد است و این آب فایده‌ای ندارد.

گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که خدا می‌پرسد: زمانی که دوستت در آتش می‌سوخت تو چه کردی؟

پاسخ می‌دهم: هر آنچه از من بر می‌آمد!!

برچسب ها: گنجشک ها گنجشکی با عجله و با تمام توان به آتش نزدیک می‌شد و برمی‌گشت‌! پرسیدند : چه می‌کنی؟ پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می‌کنم و آن را روی آتش می‌ریزم… گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می‌آوری بسیار زیاد است و این آب فایده‌ای ندارد. گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که خدا می‌پرسد: زمانی که دوستت در آتش می‌سوخت تو چه کردی؟ پاسخ می‌دهم: هر آنچه از من بر می‌آمد!!،  

تاریخ : شنبه 27 شهریور 1395 | 06:16 ق.ظ | نویسنده : .


فریاد
مردی در کنار رودخانه ای ایستاده بود. ناگهان صدای فریادی را شنید و متوجه شد که کسی در حال غرق شدن است. فورا به آب ÷رید و او را نجات داد. هنوز فرصت نکرده بود که نفسی تازه کند, دوباره صدای فریاد های دیگری را شنید. باز به داخل آب پرید و دو نفر دیگر را که داشتند غرق می شدند نجات داد. اما پیش از این که حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک می خواستند شنید. سرتان را درد نیاورم, او تمام روز را صرف نجات افرادی کرد که در رودخانه می افتادند و در میان امواج خروشان گرفتار می شدند. اما غافل بود از اینکه کمی بالاتر, دیوانه مردم را یکی یکی به رودخانه می انداخت.


نتیجه اخلاقی: تعیین اولویت در کارها مهم است, و با انجام مهم ترین کار اگرچه همه ی کارها به پایان نرسیده,اما مهم ترین آنها انجام شده است.

برچسب ها: فریاد مردی در کنار رودخانه ای ایستاده بود. ناگهان صدای فریادی را شنید و متوجه شد که کسی در حال غرق شدن است. فورا به آب ÷رید و او را نجات داد. هنوز فرصت نکرده بود که نفسی تازه کند، دوباره صدای فریاد های دیگری را شنید. باز به داخل آب پرید و دو نفر دیگر را که داشتند غرق می شدند نجات داد. اما پیش از این که حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک می خواستند شنید. سرتان را درد نیاورم، او تمام روز را صرف نجات افرادی کرد که در رودخانه می افتادند و در میان امواج خروشان گرفتار می شدند. اما غافل بود از اینکه کمی بالاتر، دیوانه مردم را یکی یکی به رودخانه می انداخت. نتیجه اخلاقی: تعیین اولویت در کارها مهم است، و با انجام مهم ترین کار اگرچه همه ی کارها به پایان نرسیده، اما مهم ترین آنها انجام شده است.،  

تاریخ : شنبه 27 شهریور 1395 | 06:13 ق.ظ | نویسنده : .


فرمانروایی دیوجانس و اسارت اسکندر
نوشته اند: روزى اسكندر مقدونى، نزد دیوجانس آمد تا با او گفت و گو كند. دیوجانس كه مردى خلوت گزیده و عارف مسلك بود، اسكندر را آن چنان كه او توقع داشت، احترام نكرد و وقعى ننهاد . اسكندر از این برخورد و مواجهه دیوجانس ، برآشفت و گفت :این چه رفتارى است كه تو با ما دارى؟
آیا گمان كرده اى كه از ما بى نیازى ؟
آرى ، بى نیازم .
تو را بى نیاز نمى بینم .بر خاك نشسته اى و سقف خانه ات ، آسمان است . از من چیزى بخواه تا تو را بدهم .
اى شاه !من دو بنده حلقه به گوش دارم كه آن دو، تو را امیرند . تو بنده بندگان منى .
آن بندگان تو كه بر من امیرند، چه كسانى اند؟
خشم و شهوت. من آن دو را رام خود كرده ام ؛ حال آن كه آن دو بر تو امیرند و تو را به هر سو كه بخواهند مى كشند.
برو آن جا كه تو را فرمان مى برند؛، نه این جا كه فرمانبرى زبون و خوارى.

برچسب ها: فرمانروایی دیوجانس و اسارت اسکندر نوشته اند: روزى اسكندر مقدونى، نزد دیوجانس آمد تا با او گفت و گو كند. دیوجانس كه مردى خلوت گزیده و عارف مسلك بود، اسكندر را آن چنان كه او توقع داشت، احترام نكرد و وقعى ننهاد . اسكندر از این برخورد و مواجهه دیوجانس، برآشفت و گفت :این چه رفتارى است كه تو با ما دارى؟ آیا گمان كرده اى كه از ما بى نیازى ؟ آرى، بى نیازم . تو را بى نیاز نمى بینم .بر خاك نشسته اى و سقف خانه ات، آسمان است . از من چیزى بخواه تا تو را بدهم . اى شاه !من دو بنده حلقه به گوش دارم كه آن دو،  

تاریخ : شنبه 27 شهریور 1395 | 06:12 ق.ظ | نویسنده : .



تحقیق در مورد پنی سیلین
هنگامی كه فلمینگ دچار زكام شد، از ترشحات بینی خود كشت گرفت.

همچنان كه ظرف كشت را كه پر از باكتری‌های زرد رنگ بود بررسی كرد، اشكی از چشمش به درون ظرف افتاد. روز بعد وقتی كشت را مورد مطالعه قرار داد، در قسمتی كه اشك ریخته بود فضای شفافی دید. كنجكاوی و تیزبینی‌اش او را به نتیجه صحیح راهنمایی كرد.

در اشك ماده‌ای بود كه باعث تخریب سریع ( لیز) باكتری‌ها می‌شد، اما به بافت انسان آسیبی نمی‌رساند. او این آنزیم ضد میكروبی اشك را"لیزوزیم" نامید. معلوم شد كه این آنزیم اهمیت كاربردی چندانی ندارد، چون میكروب هایی كه لیزوزیم از بین می‌برد نسبتا بی‌ضرر هستند، این اكتشاف مقدمه ضروری كشف پنی سیلین شد.

اما در تابستان سال ۱۹۲۸ ‪ فلمینگ مشغول تحقیق درباره آنفلوانزا بود.

ضمن انجام كارهای معمول آزمایشگاهی كه می‌بایست كشت‌های باكتریایی را كه در ظرفهای پهن در پوش دار رشد كرده بودند زیر میكروسكوپ بررسی كند، متوجه شد كه دریكی از ظرف‌ها ناحیه شفافی به وجود آمده است.

تحقیقات بیشتر نشان داد كه ناحیه شفاف در اطراف نقطه‌ای بود كه ظاهرا وقتی سرپوش ظرف گذاشته نشده بود، تكه‌ای كپك به درون آن افتاده بود.

فلمینگ با به‌خاطر آوردن تجربیاتش در زمینه لیزوزیم ، نتیجه گرفت كه كپك چیزی تولید می‌كند كه باعث مرگ باكتری‌های "استافیلوكوك" در ظرف كشت شده‌است.

فلمینگ كپك را جدا كرد و آن را به عنوان یكی از اعضای جنس پنی سیلیوم شناخت، و ماده آنتی بیوتیكی را كه تولید می‌كرد ، " پنی سیلین" نامید.

(در بقایای تاریخی مصر آثاری یافت شده که نشان میدهد مصریان قدیم برای درمان کردن زخم هایشان, نان کپک زده بر روی آن می گذاشته اند.« در مورد این مسئله ی کپک تحقیق کنید, چون همان طور که ممکن است باعث بهبود زخم شود, خورد آن هم ممکن است باعث سرطان بشود»).

برچسب ها: تحقیق در مورد پنی سیلین هنگامی كه فلمینگ دچار زكام شد، از ترشحات بینی خود كشت گرفت. همچنان كه ظرف كشت را كه پر از باكتری‌های زرد رنگ بود بررسی كرد، اشكی از چشمش به درون ظرف افتاد. روز بعد وقتی كشت را مورد مطالعه قرار داد، در قسمتی كه اشك ریخته بود فضای شفافی دید. كنجكاوی و تیزبینی‌اش او را به نتیجه صحیح راهنمایی كرد. در اشك ماده‌ای بود كه باعث تخریب سریع ( لیز) باكتری‌ها می‌شد، اما به بافت انسان آسیبی نمی‌رساند. او این آنزیم ضد میكروبی اشك را"لیزوزیم" نامید. معلوم شد كه این آنزیم اهمیت كاربردی چندانی ندارد، چون میكروب هایی كه لیزوزیم از بین می‌برد نسبتا بی‌ضرر هستند، این اكتشاف مقدمه ضروری كشف پنی سیلین شد. اما در تابستان سال ۱۹۲۸ ‪ فلمینگ مشغول تحقیق درباره آنفلوانزا بود. ضمن انجام كارهای معمول آزمایشگاهی كه می‌بایست كشت‌های باكتریایی را كه در ظرفهای پهن در پوش دار رشد كرده بودند زیر میكروسكوپ بررسی كند،  

تاریخ : شنبه 27 شهریور 1395 | 06:12 ق.ظ | نویسنده : .


قرض
در روزگاران دور شخصی عمه مهربانی داشت. روزی از عمه خود پول قرض می خواهد و عمه با خوش رویی به او می گوید: برادرزاده عزیزم! برو گوشه قالی را بلند كن. زیر آن چند سكه است، بردار و كار خود را راه بینداز. جوان هم خوشحال و خندان سكه ها را برداشته و به راه خود می رود.
بار دیگر جوان در تنگنای مالی گرفتار می شود و به یاد عمه خود می افتد و به خانه او رفته و مجدداً طلب قرض می كند. عمه با همان روی خوش و لحن مهربان به او می گوید: عزیزم ! برو همان گوشه قالی را بلند كن و سكه ها را بردار.
جوان با خوشحالی به سوی قالی می رود، ولی وقتی آن را بلند می كند، سكه ای نمی یابد! با تعجب می گوید ، عمه جان اینجا كه سكه ای نیست؟
و عمه او در پاسخ می گوید: عزیزم ! سكه ها را سرجایش گذاشتی كه حالا می خواهی برداری؟!

برچسب ها: قرض در روزگاران دور شخصی عمه مهربانی داشت. روزی از عمه خود پول قرض می خواهد و عمه با خوش رویی به او می گوید: برادرزاده عزیزم! برو گوشه قالی را بلند كن. زیر آن چند سكه است، بردار و كار خود را راه بینداز. جوان هم خوشحال و خندان سكه ها را برداشته و به راه خود می رود. بار دیگر جوان در تنگنای مالی گرفتار می شود و به یاد عمه خود می افتد و به خانه او رفته و مجدداً طلب قرض می كند. عمه با همان روی خوش و لحن مهربان به او می گوید: عزیزم ! برو همان گوشه قالی را بلند كن و سكه ها را بردار. جوان با خوشحالی به سوی قالی می رود، ولی وقتی آن را بلند می كند، سكه ای نمی یابد! با تعجب می گوید، عمه جان اینجا كه سكه ای نیست؟ و عمه او در پاسخ می گوید: عزیزم ! سكه ها را سرجایش گذاشتی كه حالا می خواهی برداری؟!،  

تاریخ : شنبه 27 شهریور 1395 | 06:11 ق.ظ | نویسنده : .


کوزه عسل
مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.یک روز می خواست دنبال کاری برود. به شاگردش گفت: این کوزه پر از زهر است! مواظب باش به آن دست نزنی! شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد و ...
استادش رفت. شاگرد هم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه  گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید. خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید: چرا خوابیده ای؟
شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتی من سرگرم کار بودم، دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت. وقتی من متوجه شدم،از ترس تو، زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم!

برچسب ها: کوزه عسل مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.یک روز می خواست دنبال کاری برود. به شاگردش گفت: این کوزه پر از زهر است! مواظب باش به آن دست نزنی! شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد و ... استادش رفت. شاگرد هم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید. خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید: چرا خوابیده ای؟ شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتی من سرگرم کار بودم، دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت. وقتی من متوجه شدم، از ترس تو، زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم!،  

تاریخ : شنبه 27 شهریور 1395 | 06:10 ق.ظ | نویسنده : .


کار تیمی
دو تا کارگر درحال کار بودن. یکی زمین رو می کند و دیگری اون رو پر می کرد.
عابری که از اونجا رد می شد ازشون پرسید: «چرا کار بیهوده انجام می دید؟»
یکی از اون ها که از حرف عابر ناراحت هم شده بود, گفت: «ما کار بیهوده انجام نمی دیم. ما همیشه سه نفریم. یکی زمین رو می کنه, دومی لوله رو کار کی گذاره و سومی روش رو پر می کنه. امروز نفر دوم مریض بوده و سر کار نیامده ولی ما چون وظیفه شناسیم اومدیم سر کار و به وظیفه خودمون عمل می کنیم.»
نتیجه اخلاقی: 1-وقتی کار تیمی انجام می دهیم حق نداریم بدون توجه به دیگران, تنها به وظیفه خود فکر کنیم.
2- این رو اول به خودم میگم بعد به شما: "ما توی جامعه زندگی می کنیم نه توی کوه و بیابون پس حق نداریم هر جور که دلمون می خواد لباس بپوشیم یا هر طور که دلمون می خواد رفتار کنیم (آقا پسرا و دختر خانوما, با هر دو گروهتون هستم).

برچسب ها: کار تیمی دو تا کارگر درحال کار بودن. یکی زمین رو می کند و دیگری اون رو پر می کرد. عابری که از اونجا رد می شد ازشون پرسید: «چرا کار بیهوده انجام می دید؟» یکی از اون ها که از حرف عابر ناراحت هم شده بود، گفت: «ما کار بیهوده انجام نمی دیم. ما همیشه سه نفریم. یکی زمین رو می کنه، دومی لوله رو کار کی گذاره و سومی روش رو پر می کنه. امروز نفر دوم مریض بوده و سر کار نیامده ولی ما چون وظیفه شناسیم اومدیم سر کار و به وظیفه خودمون عمل می کنیم.» نتیجه اخلاقی: 1-وقتی کار تیمی انجام می دهیم حق نداریم بدون توجه به دیگران، تنها به وظیفه خود فکر کنیم. 2- این رو اول به خودم میگم بعد به شما: "ما توی جامعه زندگی می کنیم نه توی کوه و بیابون پس حق نداریم هر جور که دلمون می خواد لباس بپوشیم یا هر طور که دلمون می خواد رفتار کنیم (آقا پسرا و دختر خانوما، با هر دو گروهتون هستم).،  

تاریخ : شنبه 27 شهریور 1395 | 06:10 ق.ظ | نویسنده : .


حاضر جوابی های کودکان
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجودى پستاندار
عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.
معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.

برچسب ها: حاضر جوابی های کودکان دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد. معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجودى پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است. دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم. معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟ دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.،  

تاریخ : شنبه 27 شهریور 1395 | 06:09 ق.ظ | نویسنده : .


خلف وعده
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
از او پرسید : آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم ومجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت : من الان به داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا  برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به  قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در جلوی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش کاغذی بود که رویش با خطی ناخوانا نوشته
شده بود :
"ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده لباس گرم امشب تو، مرا از پای درآورد".

برچسب ها: خلف وعده پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم ومجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان به داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در جلوی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش کاغذی بود که رویش با خطی ناخوانا نوشته شده بود : "ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده لباس گرم امشب تو، مرا از پای درآورد".،  

تاریخ : شنبه 27 شهریور 1395 | 06:08 ق.ظ | نویسنده : .


الکساندر فلمینگ (داستان پنیسیلین)
کشاورزی فقیر از اهالی اسکاتلند فلمینگ نام داشت. یک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک را شنید، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید... پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فریاد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند. فارمر فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات داد... روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمینگ رسید. مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمینگ نجاتش داده بود.اشراف زاده گفت: می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی. کشاورز اسکاتلندی جواب داد: من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگیرم. در همین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.اشراف‌زاده پرسید: پسر شماست؟ کشاورز با افتخار جواب داد: بله با هم معامله می‌کنیم. اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند. اگر شبیه پدرش باشد، به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد... پسر فارمر فلمینگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان "سِر الکساندر فلمینگ" کاشف پنسیلین مشهور شد... سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الریه مبتلا شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنیسیلین.

برچسب ها: الکساندر فلمینگ (داستان پنیسیلین) کشاورزی فقیر از اهالی اسکاتلند فلمینگ نام داشت. یک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک را شنید، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید... پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فریاد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند. فارمر فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات داد... روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمینگ رسید. مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمینگ نجاتش داده بود.اشراف زاده گفت: می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی. کشاورز اسکاتلندی جواب داد: من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگیرم. در همین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.اشراف‌زاده پرسید: پسر شماست؟ کشاورز با افتخار جواب داد: بله با هم معامله می‌کنیم. اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند. اگر شبیه پدرش باشد، به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد... پسر فارمر فلمینگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان "سِر الکساندر فلمینگ" کاشف پنسیلین مشهور شد... سال‌ها بعد،  

تاریخ : شنبه 27 شهریور 1395 | 06:07 ق.ظ | نویسنده : .


داستانی از ملا نصر الدین
ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. تا این که مرد مهربانی از راه رسید و از این که ملا نصرالدین را آن طور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام.
نتیجه اخلاقی: گاهی غرور ما باعث بسته شدن چشم های ما می شود. مثل همین مردمی که فکر می کردند از ملا عاقل ترند.

برچسب ها: داستانی از ملا نصر الدین ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. تا این که مرد مهربانی از راه رسید و از این که ملا نصرالدین را آن طور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام. نتیجه اخلاقی: گاهی غرور ما باعث بسته شدن چشم های ما می شود. مثل همین مردمی که فکر می کردند از ملا عاقل ترند.،  

تاریخ : شنبه 27 شهریور 1395 | 06:07 ق.ظ | نویسنده : .


در سختی چه کسی زنده می ماند؟
دو نفر از اهالى خراسان ، با هم به سفر رفتند، یكى از آنها ضعیف بود و هر دو شب ، یكبار غذا مى خورد، دیگرى قوى بود و روزى سه بار غذا مى خورد، از قضاى روزگار در كنار شهرى به اتهام اینكه جاسوسى دشمن هستند، دستگیر شدند، و هر دو را در خانه اى زندانى نمودند، و در آن زندان را با گل گرفتند و بستند، بعد از دو هفته معلوم شد كه جاسوس ‍ نیستند و بى گناهند. در را گشودند، دیدند قوى مرده ، ولى ضعیف زنده مانده است ، مردم در این مورد تعجب نمودند كه چرا قوى مرده است ؟!
طبیب فرزانه اى به آنها گفت : اگر ضعیف مى مرد باعث تعجب بود، زیرا مرگ قوى از این رو بود كه پرخور بود، و در این چهارده روز، طاقت بى غذایى نیاورد و مرد، ولى آن ضعیف كم خور بود، مطابق عادت خود صبر كرد و سلامت ماند.

برچسب ها: در سختی چه کسی زنده می ماند؟ دو نفر از اهالى خراسان، با هم به سفر رفتند، یكى از آنها ضعیف بود و هر دو شب، یكبار غذا مى خورد، دیگرى قوى بود و روزى سه بار غذا مى خورد، از قضاى روزگار در كنار شهرى به اتهام اینكه جاسوسى دشمن هستند، دستگیر شدند،  

تاریخ : شنبه 27 شهریور 1395 | 06:06 ق.ظ | نویسنده : .


اختراع تازه
منلیک شاه حبشه با ابهت بود و ضمنا منلیک نو گرا بود.
شنید در نیو یورک محکومین را به روشی جدید اعدام می کنند . دستور داد ازین اختراع تازه -صندلی الکتریکی- سه تا خریدند. محموله که رسید چیزی به خاطر منلیک آمد . در کشور او ، حبشه پدیده ای به نام برق وجود نداشت.
منلیک مقتصد بود یکی از سه صندلی الکتریکی را تبدیل کرد به تخت شاهی حبشه.

نتیجه اخلاقی: حتی اگر پادشاه هم باشی, تقلید کورکورانه از غرب باعث می شه روی صندلی الکتریکی بشینی.

برچسب ها: اختراع تازه منلیک شاه حبشه با ابهت بود و ضمنا منلیک نو گرا بود. شنید در نیو یورک محکومین را به روشی جدید اعدام می کنند . دستور داد ازین اختراع تازه -صندلی الکتریکی- سه تا خریدند. محموله که رسید چیزی به خاطر منلیک آمد . در کشور او، حبشه پدیده ای به نام برق وجود نداشت. منلیک مقتصد بود یکی از سه صندلی الکتریکی را تبدیل کرد به تخت شاهی حبشه. نتیجه اخلاقی: حتی اگر پادشاه هم باشی، تقلید کورکورانه از غرب باعث می شه روی صندلی الکتریکی بشینی.،  

تاریخ : شنبه 27 شهریور 1395 | 06:05 ق.ظ | نویسنده : .


سنگی در وسط جاده
در روزگار قدیم, پادشاهی سنگ بزرگی را وسط یک جاده اصلی قرار داد. بعد خودش و همراهانش در گوشه ای قایم شدند تا ببینند چه کسی آن را از جلوی مسیر بر می دارد. برخی از بازرگانان ثروتمند با کالسکه های خود به کنار سنگ رسیدند, آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیاری از آن ها هم به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. اما هیچکدام از آنها کاری به سنگ نداشتند. کمی بعد یک مرد روستایی با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه اش را زیر سنگ قرار داد و سعی کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. بعد از کلی زور زدن و عرق ریختن بالاخره موفق شد. وقتی که سراغ بار سبزیجاتش برگشت متوجه شد کیسه ای زیر آن سنگ بوده. کیسه را باز کرد. پر از سکه های طلا بود و یادداشتی از جانب شاه که این سکه ها مال کسی است که سنگ را از جاده کنار بزند.
نتیجه اخلاقی: هر مانعی, فرصتی است تا وضعیت مان را را بهبود بخشیم.

برچسب ها: سنگی در وسط جاده در روزگار قدیم، پادشاهی سنگ بزرگی را وسط یک جاده اصلی قرار داد. بعد خودش و همراهانش در گوشه ای قایم شدند تا ببینند چه کسی آن را از جلوی مسیر بر می دارد. برخی از بازرگانان ثروتمند با کالسکه های خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیاری از آن ها هم به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. اما هیچکدام از آنها کاری به سنگ نداشتند. کمی بعد یک مرد روستایی با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه اش را زیر سنگ قرار داد و سعی کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. بعد از کلی زور زدن و عرق ریختن بالاخره موفق شد. وقتی که سراغ بار سبزیجاتش برگشت متوجه شد کیسه ای زیر آن سنگ بوده. کیسه را باز کرد. پر از سکه های طلا بود و یادداشتی از جانب شاه که این سکه ها مال کسی است که سنگ را از جاده کنار بزند. نتیجه اخلاقی: هر مانعی، فرصتی است تا وضعیت مان را را بهبود بخشیم.،  

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  

  • paper | فروش بک لینک | بک لینک
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic